ميرزا قهرمان امين لشكر
87
روزنامه خاطرات امين لشكر ( فارسى )
شاهزاده حكيم چشم مرا ديد ، و يكى از دخترهاى كوچك اينجا است ، آنها را هم ديد . ميرزا على اكبر خان كه نوبه كرد او را هم ديد و گنه گنه تجويز كرد . و من قدرى خوابيدم و آقا على و حاجى حميد بيك آمدند اسب آوردند . دو ساعت به غروب مانده رفتم به طرف باغ جناب امير نظام . جناب امير نظام فوت ابراهيم خان نايب اصطبل را تلگراف كرده بودند كه به عرض همايونى برسد . و سركار انيس الدوله يك ساعت و دو انگشتر براى جناب امير نظام فرستاده بودند . مرتضى خان خواجه آورده بود . و من افطار را آنجا بودم . معتمد الخاقان سارى اصلان و حسينقلى خان سرتيپ و برادر او محمد صادق خان تفنگدارباشى و برادر شاطرباشى افطار را آنجا بودند و رفتند . بعد از افطار هم قدرى تختهبازى كردند . تا ساعت پنج از شب گذشته من آنجا بودم و آمدم منزل والدهء ميرزا حسين خان . شنبه 24 شهر رمضان المبارك امروز صبح رفتم حمام مشير نظام . حنا و رنگ استعمال شد . از حمام بيرون آمدم . در منزل ميرزا يوسف خان بودم . ناهار هم آنجا صرف شد و بنا بود مسجد ثقة الاسلام پسر مرحوم حاجى ميرزا شفيع آقا بروم . فرش هم بردند ، ولى من قدرى كسالت داشتم نرفتم . كربلائى عباسعلى اينجا بود كه با ميرزا يوسف خان قرار طلب و حساب او داده بشود و صورتحساب نوشته بودند . قدرى آنجا براى اين كارها مشغول شدم و قدرى هم خوابيدم . و امروز تلگرافى به پطرزبورغ به جناب آقاى امين السلطان نوشتم و تلگرافى هم به طهران به جناب مشير الدوله و وقايعنگار نوشتم . و رقعه از بيگلربيگى رسيد كه امشب را در منزل جناب امير نظام كه مجلس روضه است دعوت كرده بودند . و امروز ديگر كارى نبود . قدرى كاغذها را نگاه كردم . قدرى حرفهاى متفرقه گفتم . ميرزا حسين خان هم آمد چند دقيقه نشست و قرار بود والدهء ميرزا حسين خان منزل سركار عليه انيس الدوله بروند . طرف عصر گفتم بروند . قدرى امروز بارش آمد و هوا هم خيلى خوب و سرد است .